پیشنهاد صلح

معاویه پیوسته درکنار عملیات نظامی ، جنگ روانی و نرم را نیز در دستور کار داده بود. وقتی اوضاع را از نظر نظامی بر وفق مراد خویش ندید، سعی کرد  با پخش شایعۀ صلح و ایجاد تفرقه در میان قشون کوفه، خود را از خطر درگیری نظامی نجات دهد. معاویه به امام نامه نوشت و پیشنهاد صلح داد. به عقیدۀ اکثر تاریخ­نگاران و صاحب­نظران پیشنهاد صلح نخست از سوی معاویه مطرح گردید. سبط ابن حوزی می نویسد: « معاویه در نهان مرتباً به امام حسن نامه می­نوشت و تقاضای صلح می­کرد و او نمی­پذیرفت، تا بالاخره قبول کرد.»

امام پس از بررسی شرایط و مشاوره با یاران صدیق خویش( امام­حسین و عبدالله­بن جعفر) نظر موافق خود را برای متارکۀ جنگ اعلام کرد. البته پذیرش صلح در آن برهۀ سرنوشت­ساز و دشوار بیش از جنگیدن شجاعت و شهامت می­خواست. تلخی صلح با امیر طاغی شام برکام و جان امام حسن(ع) به مراتب تلخ­تر از زهری بود که سالیان بعد با ارادۀ معاویه به امام(ع) خورانده شد. پذیرش چنین صلحی برای آن حضرت بسیار دردناک و سنگین­تر از جنگ بود.

 

 

 

 

 

عوامل مؤثر در زمینه­سازی صلح تحمیلی

تاکنون عوامل مختلفی از سوی صاحب­نظران برای پذیرش صلح ارائه شده است که به چند نمونه از آن­ها اشاره می­شود:

1-    فقدان نیروهای ارزنده در سپاه کوفه: بیشتر نیروهای باایمان و مخلص همچون صحابی بزرگ، عمار یاسر و سردار نامی، هاشم مرقال و ثابت بن قیس و ذوالشهادتین(خزیمه بن­ثابت اوسی اانصاری از صحابه پیامبر) در جنگ صفین به شهادت رسیدند. طبق آمار مورخین سی­وشش نفر از رزمندگان غزوه بدر در نبردهای دوره حضرت علی(ع) به شهادت رسیدند، در نتیجه سپاه عراق از وجود فرماندهان شجاع و مخلص محروم گردید.

2-    خستگی سپاه عراق از جنگ­های پی در پی: وقوع سه جنگ داخلی (جمل، صفین و نهروان) در کمتر از سه سال، آن هم با کشته و مجروح­های بسیار، نیروهای عراق را مستأصل و افسرده کرده بود. آنان برای شروع جنگ دیگر هیچ رغبتی نشان نمی­دادند. این خستگی و عدم آمادگی نه تنها در «مَسِکن» اردوگاه امام ظاهر شد، بلکه در صفین و نهروان نیز آثار خستگی و عافیت­طلبی در مردم کوفه پدیدار شده بود.

3-   ناامیدی از به دست آوردن غنیمت: بیشتر سپاهیان عراق به امید به دست آوردن غنیمت در جنگ­ها شرکت می­کردند. در جنگ­های جمل و صفین حضرت علی(ع) اجازه نداد سپاهیان غنیمتی بردارند. بلکه دستور داد همه غنیمت­ها به صاحبان اصلی بازگردانده شود. در این جنگ هم سپاهیان عراق می­دانستند که امام حسن(ع) همان روش پدرش را ادامه خواهد داد و از راه او انحراف نخواهد کرد. بنابراین برای جنگ با معاویه علاقه­ای نشان ندادند.

4-   ایجاد جنگ روانی و پخش شایعات از سوی دشمن: شایعات بی­اساس و دروغینی به وسیله ستون پنجم معاویه در میان سپاهیان امام به ویژه در مدائن رواج یافت. گاهی می­گفتند قیس بن سعد کشته شده، گاهی می­گفتند به معاویه پیوسته است. گاهی شایعه کردند که امام با معاویه صلح کرده است و... این جنگ روانی نظام لشکر عراق را از هم گسست. در مدائن سپاهیان خشمگین به چادر امام هجوم بردند و یکی از خوارج به نام «جراح­بن سنان» ایشان را زخمی نمودند. اموالش را به غارت بردند. این اوج مظلومیت و تنهایی امام را می­رساند. «مظلومیت روز ساباط امام حسن(ع)ااز مظلومیت روز عاشورای امام حسین(ع) بیشتر است.»(شیخ راضی آل یاسین)

5-   خیانت فرماندهان سپاه عراق: خیانت بزرگ عبیدالله بن عباس که پسرعموی امام بود، ضربه هولناکی به سازمان سپاه امام زد. او با 8 هزار نفر از نیروهای تحت امر خویش در قبال دریافت یک میلیون درهم رشوه، شبانه به طور مخفیانه به لشکر معاویه پیوست. این خیانت ناجوانمردانه او، بیش از پیش سازمان ارتش عراق را متزلزل کرد.

6-   ارتشاء و تطمیع سپاهیان عراق از سوی معاویه: بیشتر افراد سپاه امام در جنگ هدف مادی داشتند و دل­بسته­ی درهم و دینار بودند. معاویه این نقطه ضعف سپاهیان عراق را دریافته بود. به همین جهت عوامل معاویه تا می­توانستند با نفرات سپاه عراق تماس برقرار ساخته و با دادن رشوه و وعده حکومت، آنان را به سوی معاویه جلب کردند.

7-    ناهمگونی و بی­انضباطی در ارتش عراق: ترکیب نفرات سپاه امام ناهمگون بود. این ناهمگونی موجب بی­انضباطی در میان لشکریان شده بود. تعدادی از نیروهای سپاه از حزب اموی بودند که با معاویه ارتباط پنهانی داشتند. به دنبال کسب پول و قدرت بودند و به عنوان ستون پنجم معاویه عمل می­کردند. هیچ علاقه­ی باطنی به امام و حکومتش نداشتند.

دسته دیگر در سپاه امام خوارج بودند که کینه شدیدی به امام و فرزندان علی(ع) داشتند، زیرا در جنگ نهروان، بزرگان و گروه کثیری از آن­ها به دست سپاهیان امام علی(ع) کشته شده بودند. بدین­جهت درصدد انتقام از امام حسن(ع) بودند، امام را در مدائن با شمشیر از ناحیه ران زخمی کردند. این دو دسته از عوامل مؤثر بی­انضباطی در ارتش عراق بودند.

8-    عدم توازن قوه نظامی بین دو ارتش: رویارویی 1 نفر با 15 نفر، منطقی و درست به نظر نمی­رسد. مورخین تعداد نفرات سپاه شام را بالای 60 هزار نفر می­نویسند، و تعداد ارتش عراق را 12 هزار نفر ذکر می­کنند. در این حالت توان نظامی سپاه امام نسبت به سپاه شام 1 به 5 بوده است. فرمانده خائن سپاه عراق با 8 هزار نفر، سپاه خود را ترک کرد و به سپاهیان معاویه پیوست. در نتیجه تعداد نفرات ارتش کوفه به 4 هزار نفر تقلیل یافت. بنابراین نسبت تعداد نفرات سپاه امام به سپاه شام 1 به 15 رسد. از نظر نظامی، رویارویی 1 نفر با  15نفر ، منطقی و درست به نظر نمی­رسد.

 

 

متن صلح­نامه

................................ سوره انفال – آیه 61

«و اگر تمایل به صلح نشان دهند ، تو نیز از در صلح درآ، و بز خدا تکیه کن که او شنوا و داناست».

متن پیمان­نامه و شرط­هایی که در آن آمده، چه بوده است به طور یقین معلوم نیست. در این مورد میان مورخان و صاحب نظران اختلاف نظر وجود دارد. از روزی که پیمان­نامه نوشته شد تا روزی که در کتاب به ثبت رسید، بیش از دویست سال فاصله است. در این فاصله طولانی، امویان و سپس عباسیان و دیگر گروه­های سیاسی و سیاسی-مذهبی تا توانستند این سند و سندهای دیگر را به سود خویش دستکاری کردند. آنچه از منابع تاریخی برمی­آید معاویه سفید نامه­ای را که پایان آن را مهر زده بود نزد امام حسن(ع) فرستاد تا آنچه خواهد، بنویسد و حضرت چنین نوشت:

این آشتی­نامه حسن بن علی و معاویه بن ابی سفیان است. با او آشتی می­کند که ولایت مسلمانان را بدو بسپارد بدان شرط که:

-        به کتاب خدا و سنت پیغمبر و سیرت خلفای صالح رفتار کند.

-        معاویه حق ندارد کسی را ولیعهد خود سازد و پس از او کار با شورای مسلمانان باشد.

-        مردم هر جا باشند بر جان و مال و فرزندان خود ایمن خواهند بود.

-         معاویه نباید در نهان و آشکار غائله­ای علیه امام حسن(ع) برپا کند و یا کسی از یاران او را بترساند. علاوه بر موارد فوق در متون تاریخی شروط دیگری نیز ذکر شده است. به نظر می­رسد شروط یاد شده بالا به دلیل اینکه در تمام منابع تاریخی به نحوی آورده شده­اند نزدیک به یقین باشند. (تاریخ تحلیلی اسلام- سید جعفر شهیدی- صفحه 162)

امام حسن به خوبی از ماهیت پلید معاویه و از پای بند نبودن او به مواد قرارداد آگاه بود. با این حال قرارداد را با دقت تنظیم کرد تا فرزند ابوسفیان با زیر پا نهادن آن در قلمرو وجدان تاریخی مسلمانان، به ویژه مردم عرب، کوهی از ننگ و بدنامی بر دوش کشد؛ با ناسزاگویی به علی(ع) دشمنی خود را با پیامبر(ص) و همه مسلمانان که علی(ع) را خلیفه پیامبر می­دانند، نشان دهد؛ سنن اسلام را هتک کند؛ محرمات قرآن را مرتکب شود؛ آزادگان را نابود سازد و با این کار به همه مسلمانان اعلام کند که من تنها برای رسیدن به حکومت با شما جنگیده­ام.

به نوشته مورخان، مراسم صلح در ناحیه  «مَسِکن» انجام یافت و با حضور گروهی از مردم مقررات صلح اعلام شد. در مورد زمان انعقاد قرارداد صلح بین مورخان اختلاف نظر وجود دارد. چنانکه زمان عقد و اجرای صلح ربیع­الاول، ربیع­الاخر، جمادی­ الاولی سال چهل­ویک هجری قمری ذکر شده است. بنابراین مدت خلافت حسن بن علی (ع) پنج ماه و نیم تا هفت ماه و چند روز بوده است.

 امام با در نظر گرفتن مقتضیات و شرایط زمان و به خاطر مصالح مسلمین، بر خلاف میل باطنی خویش، با نرمش قهرمانانه تن به صلح تحمیلی داد یعنی میان بد و بدتر، بد را انتخاب کرد. در واقع آن حضرت با متارکه جنگ و پذیرش صلح تاکتیک و شیوه مبارزه را از نظامی به مبارزه فرهنگی و مبارزه منفی تغییر داد.

امام­حسن(ع)گرچه باپذیرش صلح و واگذاری ولایت مسلمین به معاویه به ظاهر شکست خورد، امّا در اندیشه­ها تا ابد زنده و جاودان ماند. امامت او همچنان برقرار بود زیرا امامت امر غیرقابل انتقال است. اگر افشاگری­های امام­حسن(ع) و سایر ائمۀ شیعه علیه خلفای اموی نبود امروز مسلمانان آن خلفای فاسد را در ردیف قهرمانان بزرگ دین می­شمردند.

قبول صلح از سوی امام بزرگترین امتیاز و تاکتیک برای امام محسوب می­شود. زیرا دست کشیدن از حکومت به خاطر مصالح مسلمین از هیچ کس دیگری جز علی(ع) و حسن(ع) ساخته نیست. در طول تاریخ شاهدیم که دیگران برای حکومت خویش مردم را فدا کردند. بدین­سان خلافت مسلمین به دست معاویه افتاد و« شرّ مطلق» بر جامعه اسلامی حاکم گشت. مثلث شوم« زر، زور و تزویر» بر مسلمانان چیره گردید. جلاد وارث شهید شد. شرک و نفاق وارث دین راستین محمد(ص) و مکتب علی(ع) گردید. چه می­شد اگر خلافت و امامت روند طبیعی خود را آن­گونه که خداوند فرمان داده و پیامبر اسلام وصیت کرده بود، ­پیموده می­شد. به یقین امروز جهان و مسلمین وضعیت بهتر و فوق­العاده­ای داشتند. امام حسن(ع) با امضای پیمان صلح به همگان فهماند که همیشه تدبیر ، عقلانیت، خردورزی، برشمشیر پیروز است. دشمن گرچه به ظاهر در تاریخ پیروز شد، امّا در اندیشه شکستی خورد که دیگر هرگز سر بر نکرد.

 

 

 

بازتاب صلح امام حسن (ع) با معاویه در میان مسلمانان

این صلح­نامه به هر مضمون و با هر شرایطی بوده، در مردم کوفه و عراق ناخشنودی پدید آورد. آن گروه سیاسی که خود را زیر پوشش مذهب پنهان کرده بود، وقتی دید بار دیگر شام بر عراق پیروز شد و مرکز خلافت در شام ماندگار شد، آزرده شدند.

آن دسته هم که به راستی دین داشتند، بر خود هموار نمی­کردند که فرزند ابوسفیان زمام کار مسلمانان را در دست بگیرد. زیرا به چشم خود دیده بودند ابوسفیان تا توانست با اسلام جنگید و خویشاوندان او تا آنجا که دست­شان رسید از آزار مسلمانان دریغ نکردند و هنگامی مسلمانی را پذیرفتند که سوزش شمشیر را بر پشت گردن خویش دیدند؛ اکنون چگونه رواست چنین خاندانی بر مهاجران و انصار که در روزهای سخت یاور اسلام و پیغمبر اسلام بودند، حکومت کنند. زمزمه­های ناخشنودی آغاز شد. ابن­اثیر نوشته است پس از پیمان آشتی مردی سر راه را بر امام حسن گرفت و گفت: تو با این کار روی مسلمانان را سیاه کردی.

 

و او این چنین پاسخ داد: «ما از خاندانی هستیم که چون با واقعیت روبرو شویم آن را رها نمی­کنیم. من از جدم رسیدن این روزها را شنیدم. جدم پیغمبر گفته است: در خواب دیدم که بنی­امیه بر منبر من بالا می­رفتند. »(فرهنگ جامع سخنان امام حسن مجتبی، حدیث337،ص345)

به زبان آوردن چنین سخنی از جانب مردی در حق کسی که او را امام زمان خود می­داند، نشان می­دهد که اینان از این پیشامد تا چه اندازه آزرده بودند و یا اینکه ایمان آنان به پیشوای خود تا چه درجه بوده است، ولی به راستی اگر کار به جنگ می­کشید، همین مرد و آنان که با او همدست بودند تا چه حد پای سخن خویش می­ایستادند. ری! آنجا که آزمایش به میان آید دینداران اندک خواهند بود.

اینک چند مورد از فرمایشات امام را که در مقابل  معترضان به صلح  ایراد شده، بیان می­شود:

-        شما کسانی هستید که حکمیّت را در صفین بر پدرم تحمیل کردید.

-        به خدا سوگند اگر من با معاویه می­جنگیدم مردم عراق مرا بازداشت کرده و به صورت اسیری به معاویه تحویل می­دادند.

-        دیدم که اکثریت عظیم مردم متمایل به صلح بوده و از جنگ کراهت دارند من هم نخواستم آن­ها را بر چیزی که کراهت دارند، وادارم.

-        به خدا سوگند من به جهت نداشتن یارانی، حکومت را به معاویه تسلیم کردم وگرنه شب و روز با وی می­جنگیدم تا خداوند بین ما و آن­ها حکم کند.

-        اگر چنین نمی­کردم احدی از شیعیان ما در روی زمین باقی نمی­ماند.

                                                   (حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، صص 95،96)

امام به صورت­های مختلف، پاسخ اعتراض­گران صلح را با دلایل استوار می­داد و شبهه­هاتشان را رفع می­کرد. یاران امام هر کدام بر اساس ظن و گمان خویش صلح را ارزیابی می­کردند.

هر کسی از ظن خود شد یار من                                    از درون من نجست اسرار من

                                           (مثنوی معنوی)

بعضی معترضان به صلح از یاران امام بودند. مانند: حجربن عدی، عدی­بن حاتم،مسیب­بن نجبه، مالک­بن حمزه، بشیر همدانی، سلیمان­بن صرد.. که با روشنگری­های امام، قانع شدند.

اهداف و انگیزه­های امام حسن(ع) از پذیرش صلح

الف)دفع خطر تهاجم خارجی

حمله رومیان خطر جدی و بزرگی بود که همواره سرزمین مسلمانان را تهدید می­کرد. آن­ها از آغاز ظهور اسلام ضربه­های مهلکی از مسلمانان خورده بودند و همواره در پی فرصتی مناسب می­گشتند تا تهاجمی تلافی­جویانه را آغاز کنند. با انتشار خبر بروز فتنه­های داخلی در کشور اسلامی، آن­ها به سرعت واکنش نشان دادند و برای عملی کردن آرمان سلطه­گرانه خود لشکرکشی کردند، ولی صلح امام سبب دفع این خطر بزرگ گردید. زیرا هدف اصلی امام حفظ نظام اسلامی در سطح کلان بود؛ نه استحکام خلافت خود.

یعقوبی می­نویسد:« هنگام بازگشت معاویه به شام، پس از صلح، به معاویه گزارش رسید که امپراطور روم با سپاه منظم و بزرگی به منظور حمله به قلمروکشور اسلامی از روم حرکت کرده است. معاویه چون قدرت مقابله با چنین قوای بزرگی را نداشت، با آن­ها پیمان صلح بست و متعهد شد صد هزار دینار به دولت روم شرقی بپردازد.»

بنابراین درمی­یابیم که ارزیابی امام از وجود تهدید خارجی برای سرزمین اسلامی درست بوده و تصمیم ایشان برای متارکه و قبول صلح یک تصمیم آگاهانه و خردمندانه بوده است.

 ب) رعایت مصلحت عمومی

سیره پیامبر اکرم(ص) و پیشوایان دین این بود که هیچ­گاه آغازگر جنگ نبودند و تا حمله­ای صورت نمی­گرفت، دست به شمشیر نمی­بردند. بر این اساس، همواره حجت را تمام می­کردند و تا جایی که امکان داشت می­کوشیدند که با نصیحت و خیرخواهی از خونریزی جلوگیری کنند و در صورت ناامیدی از حق­گرایی دشمن، به جنگ دست می­زدند.

امام مجتبی(ع) از جنگ و پیکار و بذل جان خویش در راه خدا دریغ نمی­ورزید. او کانون شجاعت و ستم­ستیزی بود، ولی افکار عمومی جامعه، پذیرای روحیه بلند او نبود. شریعتی می­نویسد: «وقتی یک روح از سطح زمان خویش بیشتر اوج می­گیرد و از ظرف تحمّل مردمِ زمان بیشتر رشد می­کند. تنها می­شود.» آری روح­های کوچک و اندیشه­های کوتاه مردمِ زمان نتوانستند روح بلند امام را درک کنند؛ او را تنها گذاردند.

 او از حق خود گذشت تا مبادا در آن دوره حساس زمانی، گزندی به اسلام و جامعه مسلمانان وارد شود. وی با در نظر گرفتن مصالح جامعه اسلامی، از سیره پدرش امیرالمؤمنین پیروی کرد و برای جلوگیری از چنددستگی و حفظ ارکان نظام اسلامی، خود را کنار کشید و صلح کرد. زیرا او دشمن خود را به خوبی می­شناخت و می­دانست که جنگ با او نیز سبب جلوگیری از سرپیچی او نخواهد شد. جنگ تنها عرصه را بر امام تنگ می­کرد. امام به خوبی می­دانست که با ادامه دادن جنگ نابرابر، اسلام دوام چندانی نخواهد آورد. امام دوران خلافت پدرش را به خوبی در نظر داشت و دشمن حیله­گر را کاملاً می­شناخت که چگونه برای رسیدن به قدرت، به هر جنایتی دست می­زند و چون روز به روز از شمار مسلمانان راستین کاسته می­شد، خطری سخت­تر از دوران خلافت علی (ع) اسلام راتهدید می­کرد؛ زیرا برای مثال، عبیدالله بن عباس در زمان امیرالمؤمنین چهره درخشانی از خود نشان داده بود. او از فرمانداران علی(ع) و افراد مطمئن آن زمان به شمار می­رفت و علی(ع) او را به فرمانداری رسمی گمارده بود، ولی یک شب بیش­تر در اردوگاه امام حسن(ع) دوام نیافت.

امام برای خنثی کردن توطئه­های معاویه که هر روز خطرناک­تر می­شد، کنار رفت تا او از اسلام­ستیزی دست بردارد. خون مسلمانان بی­گناه برای او بیش­تر از خلافت بر آن­ها ارزش داشت. از این رو، به صلح تن در داد. خود بارها می­فرمود: «من جنگ را تنها به خاطر رضایت خدا و حفظ خون مسلمانان رها کردم.»(حُسن آفتاب، ص85)

ج) حفظ جایگاه امامت

معاویه به تلاش گسترده­ای برای تخریب چهره امامان معصوم دست یازیده بود. او تمام توان خود را برای شوراندن مردم و تشویش فضای سیاسی علیه امام به کار می­گرفت. او می­خواست داغ ننگی را که سال­های سال بر پیشانی خاندان امیه خورده بود، پاک کند و شکل زیبنده­ای به حکومت خود دهد و تمام آن خفت­ها و خواری­ها را متوجه امام مجتبی(ع) گرداند و خود را برای مردم، محبوب­تر جلوه دهد. زمینه­های چنین فتنه­ای را نیز پیش­تر در میان سپاه امام آماده کرده بود. امام فتنه­انگیزی­های او را به چشم می­دید، ولی مردم درک نمی­کردند که معاویه چگونه شخصیت امام را زیر سؤال می­برد. او هنگامی که به دست سپاهش زخم خورد، در این باره فرمود:

«به خدا من معاویه را به این مردم ترجیح می­دهم؛ زیرا خیال کرده­اند که شیعه و پیرو من هستند، ولی نقشه قتل مرا می­کشند. اثاثیه مرا به غارت می­برند و مالم را می­دزدند. به خدا اگر من از معاویه پیمانی برای حفظ جانم بگیرم، بسیار بهتر است که در میان یاران خودم در امان نباشم. بسیار بهتر از این است که اینان مرا بکشند و خانواده­ام را به اسیری برند. به خدا اگر با معاویه می­جنگیدم، همینان دست و گردنم را بسته و به معاویه تسلیم می­کردند. به خدا اگر من با او صلح کنم، جایگاهم محترم شمرده شده و عزیز می­مانم؛ ولی اگر بجنگم یا مرا به خواری اسیر می­کند و یا با منت گذاردن آزاد می­کند که تا قیامت این داغ ننگ از پیشانی بنی­هاشم پاک نخواهد شد؛ خوار می­گردیم و معاویه و دودمانش تا ابد بر زنده و مرده ما منت خواهند گذاشت.»(حُسن آفتاب، ص86)

پس باید دانست که امام افقی را می­دید که هیچ یک از یارانش آن را نمی­دیدند. آنان نگرشی سطحی به جریان داشتند.

د) سکوت تا بلوغ سیاسی

گاه گذشت زمان آموزگار خوبی برای وجدان­های خواب­آلود است که با عافیت­طلبی روزگار می­گذرانند. اندرزهای امام نه در معاویه اثر می­کرد و نه در دل مردم، تا از او پیروی کنند. امام وقتی افکار عمومی را برای پذیرش جنگ آماده نمی­بیند و اسلام عزیز را در معرض آسیب­های گوناگون می­یابد، صلح می­کند و مبارزه را به گونه­ای دیگر آغاز می­کند. او می­خواست با کمک مسلمانان، اسلام را از خطر نجات دهد، ولی با پشت کردن آنان و شانه خالی کردن از زیر بار جنگ، به ناچار خود به تنهایی بار تمام مسؤلیت­ها را بر دوش گرفت و به آنان فرصت داد تا فردا به چشم خویش عاقبت غفلت امروزشان را ببیند تا در آینده با عزمی راسخ­تر و اراده­ای جدی­تر برای حق از دست رفته بپاخیزند. آن چه بر امام در آن مقطع حساس زمانی تکلیف بود، یادآوری فردایی سخت برای جامعه نافرمان بود که عافیت می­طلبیدند. تمامی این لجاجت­ها در جهتی سامان می­گرفت که امام بر حق مردم درخانه تنها بماند و درنده­ای سیری­ناپذیر بر آنان حکومت کند. هم­چنان که اعمال فشار، تهدید و شکنجه از همان روزهای آغازین حکومت معاویه بر مردم کوفه و بصره که علیه او قد علم کرده بودند، آغاز شد. نامشان از دفتر بیت­المال حذف گردید. شهادت دادن­شان پذیرفته نشد، دارایی­شان به تاراج رفت و خانه­هایشان ویران شد. همه این کفاره­ی لحظه­ای غفلت و آسایش­خواهی بود.

امام هیچ سیاستی را در آن شرایط آشفته برتر از صلح نمی­یافت. تنها به آنان فرصت داد تا نتیجه نادانی و رفاه­طلبی­شان را ببینند. امام تنها در این­باره به شیعیانش فرمود:

«شما شیعیان من هستید. اگر من در پی ریاست و دنیاپرستی بودم، معاویه هرگز این­گونه بر من پیشی نمی­گرفت، ولی من چیزی را می­بینم که شما نمی­بینید. آن چه روا داشتم، تنها برای جلوگیری از خون­ریزی و حفظ جان شما بود. پس حال که این­گونه شد، به امر خدای خود راضی و در برابر دستور او تسلیم باشید. حال به خانه­هایتان بروید و آسایش یابید.» (حُسن آفتاب، ص88)

 «برگرفته از كتاب -شهرياران مظلوم- اثر معراج خضرلو»